خرید بک لینک
کنار دکه ی روزنامه فروشی ایستاده بود و تیتر روزنامه های چیده شده رو یکی یکی نگاه میکرد
چند روزنامه ای رو نگاه و کرد آخر یکی رو برداشت ، عینکش جابجا کرد ، روزنامه رو زیر چادرش گرفت و رفت

چند دقیقه ای از دور نگاهش میکردم که چقدر محکم و با صلاب قدم برمیداره
وقتی جلوی دکه رسیدم ، ایستادم و تیتر ها رو نگاه کردم
یکی نوشته بود :
سیاه بپوشید ، سیاه نمیشود :)

پ ن : یکم بی معنی !

برچسب: یکم,معنی, نویسنده: یوسف محمدی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 13:00

از دور قدم های آروم و شمرده روی سنگ فرش های پیاده روی قدیمی کنار مغازش منو سال ها بُرد عقب شاید به روزی که اولین بار دیده بودمش ، کنار کتاب فروشی بزرگ شهر اومد کنارم ایستاد ، یه سلام و یه لبخند که انگار سال هاست میشناسیم همو سوار ماشین ِ خسته و بی حالش شدیم و تا انتهای این مسیر چند ساله اومدیم اینجایی که حالا لبخند ها به عادی ترین تصویر ملاقات ِ هر باره ی ِ ما شدهدستش گذاشت رو شونم #بریم رفیق ! پ ن : بعضی آدم ها کم تر هستن ، ولی کامل تر از همه ی اونایی که بیشتر هستن پ ن : مرسی رفیق

برچسب: آدم,های,خوب,روی,صورتشان,برچسب,دارند, نویسنده: یوسف محمدی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 13:00

چند دقیقه ای بود که بدون توجه به کسی سرم گذاشتم روی میز و چشمام بستمصدای ورق خوردن کتاب و حرف زدن آدمای تو سالن اون روز دقیقا جلوم و کنار همین میز ایستادی کیفتو گذاشتی روی صندلی و صدام کردی - آقا ، ببخشید ، میشه اینجا بشینم ، میز های دیگه پره !سرمو بلند و بهت نگاه کردم - سلام ، بله حتما و همه ی کتابارو توی کیف گذاشتم ، بلند شدم ، لبخند زدم و بیرون رفتم شاید این اولین برخورد برای ورودت به قلبم کافی بودچند هفته بعد وقتی تو جلسه ی شعر و داستان #واژه_های_سوخته رو میخوندمهمونجا که روبروی من نشسته بودوقتی میدیدم چطور با تمام وجود گوش میکنی و لبخند میزنی ،فهمیدم که بیشتر و قوی تر از گذشته منو تسخیر

برچسب: امشب,بیشتر,قدر,فردا,میدونم, نویسنده: یوسف محمدی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 13:00

ابتدای خیابون ، زیر تیر چراغ برق ایستاده بودم و به کوچه ی فرعی انتهای خیابون نگاه میکردمبه راهی که تا حالا نرفته بودمبه تاریکی و سیاهی عجیبی که این همه سال ، طعم تجربه ای این مسیر رو ازم گرفته بوداون لحظه تو این تصویر خلاصه شدمیه نگاه به گوشی موبایل تو دستام و #فلاش دوربین ، یه نگاه به تاریکی کوچه فرعی ، اون نقطه ی پر ابهام !لبخند زدم و بی معطلی با فلاش روشن ، به سمت این معما حرکت کردمقدم ها کنار هم ، بدون توجه به صدای وهم آلود ِ سکوت که همه جا پُر شده بودجلوتر و جلوتر ...اول کوچه که رسیدم خواستم وایسم #اما با چشم هایی که دنبال ِ دردسر میگشت ادامه دادمبدون دروغ تو دل ِ کوچه ، هزار بار خیال توق

برچسب: کنار, نویسنده: یوسف محمدی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 13:00

صفحه بندی